موهیتو با طعم خارج

دست مریزاد یعنیا !

جناب مجلس نامحترم !

شما که لطف می کنید به وزیر مخابرات بابت افزایش پهنای باند اینترنت کارت زرد نشان می دهید پیشنهاد می کنم زین پس کارت های زرد را به شکل افتخاری به وزیر راه و شهرسازی من باب بهینه سازی وضعیت راه های کشور ، به وزیر اقتصاد و دارایی من باب کاهش تورم ، به وزیر امور خارجه من باب مارتن 11 روزه و نخوابیدنو فولان ، داده شود تا ما مردم عزیز ایران خرسند گردیم . 

یعنی دریغ از یک کار مفید از صبح !!!! همین بلاگفا هم به زور باز شد . چه کاریه کار کنیم اصلا ؟! یک ایمیل که کارمان بسته بدان بود ، نمی زنیم . چهار تا فیلم باید نشان می دادیم به شکل آنلاین که نشان نمی دهیم . خیلی هم خوب . والا !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:41  توسط   | 

حس می کنم ...

حس می کنم خوشبختم . همین که هنوز مادرم را دارم ... می بوسمش ، می توانم در آغوش بگیرمش و برای دیدن خنده هایش تلاش کنم ، یعنی خوشبختم .

حس می کنم دلتنگم . اینکه شنیدن صدایش هم حتی اشکم را در می آورد .

حس می کنم خیلی بدم . اینکه در این شرایط تنهایش گذاشته ام ...

حس می کنم و حس می کنم ... اگر لبخندش نباشد ، اگر صدایش را نشنوم ، اگر آغوشش نباشد ، کدامین معجزه می تواند بهانه ای باشد برای زندگی ؟ 

دورم ولی دلم آنجاست . سفارش گل داده ام و با هزار تا چاخان از قبیل اینکه مرا در تلویزیون فلان ساعت نشان می دهند می کشمشان خانه ... تا سبد گل به دستش برسد تا غافلگیر شود . حس می کنم خودم هم اگر گلی اینجوری بدون اینکه حدس بزنم به دستم برسد چقـــــــــــــــدر خوشحال خواهم شد .

زنگ میزند و می گوید : این چه کاریست ؟ اصلا فکرش را هم نکردم و فرصت نمی دهد بگویم برای تو تمام گل های دنیا هم کمند ... می پرسد : خوبی ؟ تونستی راه بری ؟ و می گویم : خوب ـ خوبم . 

می شود آدمی صدای مادرش را بشنود و بد باشد .

زنگ میزنم به برادرم در آن سر دنیا و می گویم : یادت نرود که امروز روز مادر است . و یادش نمی رود .

 

و این هم برای همه ی زنان و مادران از زبان عباس معروفی در سال بلوایش :

" زن ها همیشه مادرند و مردها بچه ... مثلا فرهاد، مجنون ، پادشاه ، شاعر ، من ، هر کس که باشد همیشه دلش می خواهد یک زن در زندگی اش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد . می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده ، اما پشت سر هیچ زنی ، هرگز مردی نیست . "

زن بودن آسان نیست ، لیاقت می خواهد . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:28  توسط   | 

عنوان ندارد

درست نمی شود . من هم حرص میخورم ... به قول یکی : تو اگه رو درمان این کار کنی آخرش خودت روانی میشی و بس !

یکی از دکترها اسم مسئول خدماتی مان را گذاشته " بچه پر رو " ولی چیزی فراتر از این است . کلی کاغذ و مجله را حین اتاق تکانی هایمان جدا کرده بودیم در سطل مخصوص بازیافت ... آقا برداشت همه را قاطی زباله های دیگر کرد و برد گذاشت سر کوچه !!! وقتی چشمان از حدقه درآمده ی مرا دید گفت : باز شما حرص خوردی ؟ بابا زندگی همینه دیگه ... که چی بشه جدا کنیم اینا رو ؟

بخدا این فشار من هر روز از دست این بچه پر رو این ور آن ور می شود .گفتم : اینا جزو همون سرمایه های لازم برای آینده ی همون بچه ی تو راهیه تو هستند ... خواهش میکنم گوش بده . با هر زبونی میگم نمیگیری . خسته شدم بس که گفتم اینا رو قاطی بقیه نکن ! 

در فیس بوک دیدم دوستم مطلبی را به اشتراک گذاشته مربوط به " کمپین در بطری " این کمپین چند سال بود که در ترکیه توسط  " اسرا ارول " یکی از مجریان معروف ترکیه به راه افتاده بود . قضیه از این قرار است که شما درهای بطری ها را می فرستید به موسسه و شخصی که این کمپین را راه انداخته و او این درها را به کارخانه ی بازیافت می فروشد و با پول آن برای معلولین ویلچر مناسب حالش خریداری می شود . یعنی بال در آوردم از اینکه دیدم فکری را که من در سر داشتم و هیچ وقت عملی اش نکردم را یک دختر بیست و پنج ساله ی هم ولایتی عملی کرده و توانسته با کمک همشهری هایمان شش عدد ویلچر خریداری کند و فکر کردم کاش این فکر تبدیل به یک کار ملی شود و نه فقط در مورد در بطری بلکه در مورد همه ی زباله هایی که قابل بازیافت هستند عملی شود ... کی می شود این فرهنگ شکل بگیرد و من اینقدر حرص نخورم ! ایشالا قبل از این اینکه بمیرم یک روز شاهد رشد این فرهنگ خواهم بود تا وقتی به کوه هم میروم آشغال جمع نکنم و لذت ببرم از زیبایی هایی که هستند و توسط بشر نابود نشده اند ! می شود یعنی ؟!

حالا که بلافاصله خودم شروع کردم به جمع آوری کردن درهای بطری ... در خیابان هر کجا دری میبینم برمیدارم ... بعد این بچه پر رو  می خندد که چی ؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:44  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر